شــــــــــــــایــد ...
ﺷﺎﯾـــــﺪ اﯾﻦ ﺧﺮد ﺷﺪن ھﺎ
اﯾﻦ ﺗﻮﻗﻔــــ زﻣﺎن
اﯾﻦ ﻣﺸﺮوﻃـــ ﺷﺪن ھﺎ
ھﯿﭽﮑﺪام ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺗــــــــﻮ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﺷﺎﯾﺪ اﺷﮑﺎل از ﻣﻦ اﺳﺘـــــــ
ﮐﻪ زﯾﺎدی ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺘــــــ ﺧﻮشﺑﯿﻦ ﺑﻮده ام ...!
ﺷﺎﯾـــــﺪ اﯾﻦ ﺧﺮد ﺷﺪن ھﺎ
اﯾﻦ ﺗﻮﻗﻔــــ زﻣﺎن
اﯾﻦ ﻣﺸﺮوﻃـــ ﺷﺪن ھﺎ
ھﯿﭽﮑﺪام ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺗــــــــﻮ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﺷﺎﯾﺪ اﺷﮑﺎل از ﻣﻦ اﺳﺘـــــــ
ﮐﻪ زﯾﺎدی ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺘــــــ ﺧﻮشﺑﯿﻦ ﺑﻮده ام ...!
ﭘﺸﺘــــــِ ﯾﮑــــــ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﻨﮫﺎن اﺳﺘــــــ
ﺗﻤﺎمِ ﺑﻐﺾ ھﺎی ﻣﻦ!
ﻧﺨــــــﻮاه ﮐﻪ ﺑﯽ ﭘﺮده ﺑﺨﻨـــــﺪم...!
آخرین تکه قلبم را به پروانه ای دادم
که رنگ پرهایش دیدن را از من گرفت
چون از تمام چیزهای دور و برم پاک تربود
حتی آبی تر از حوض آبی کلبه تنهایی ام....
دلم شکست ؟!
عیبی ندارد شکستنی است دیگر
می شکند.
اصلا فدای سرت قضا وبلا بود از سرت دور شد.
اشکم بی امان می ریزد ؟!
مهم نیست!
آب روشنی است
خانه ات تا ابد روشن باد...!
کوچک باش و عاشق
که عشق خود میداند
آیین بزرگ کردنت را.
کلافه شده ام
دوستــ دارم دستم را بگذارم زیر چانه ام
زل بزنم به آسمان
و...
بخدا بگویم
مثلا که چی ؟...
آنقدر تیره و تار شده ام
که حتی شب هم
مرا با خودش
اشتباه می گیرد.
سکوتِ من
تنها پناهگاهی است که مرا
از هجوم ممتد واژه های بی سر و سامان
حفظ می کند.
نداری خبر ز حالِ من , نداری
که دل به جاده میسپاری !
بزرگترين مانع بين من و تو، منم!
كاش مي شد بي "من"،
با تو بود...
حكايت عصر يخبندان
همان حكايت قطار نرفته و مقصد يخ زده اي است...
كه قلب منجمدم در حسرت رسيدنش
تنها به گرماي نفسي - كه بالا نمي آيد -
دل خوش است...
قشنــگ تــرین تــولــد شــایــد
شــب آغــازیــن بــی دغــدغــه مــانــدن در گهــواره استــــــــ .
سـال هــاپیــش٬
مثـــل همیــن امــــروز ٬
صـــدای گـــریــه هـــای کــودکــی
ذهــن ِزمیــن را بــه درد آورد.
.
مـــن همــان کــودکــمـ
کــه نعـــره هــای وحشیـــانــه امـ را ٬
بــر فـــراز ِبـــام هــای جهـــان سَـــر دادمـ .
همـــان کـــودکــــی کــه نــه درکـــــــ شـــد ٬نـــه رامـ .
خاطره ها
آستین بالا زده اند برایش
شادی کنید!
بکارت بغضها
به حجله ی حنجره می رود
هر شب.
فراغتی می خواهم ،
منهای تمام آلودگی های دنیا
برای دوست داشتن .....
هر شب در رؤیای من....قدم می نهی !
بیدار که می شوم ...
چشم من از تو خالیست !
و نگاهم ... درد می گیرد ازین بیداری...
هیچ ساعتی دقیق نیست
و هیچ چیز مال ِ خودِ آدم نیست ،
مگر همان چیزهایی که خیال می کند
دل بستگی هایی به آن دارد ،
بعد
یکی ... یکی
آن ها را از آدم میگیرند .
شيرينی لبهای تو
خبری از
تلخی حرف های اين روزها را نميداد
لبهای تو
قبل از تو
به من نارو زدند ..
تا پناه آوردم از غربت به سويت
جا زدي !!!
مي شود آيا برايم " مــــــرد" را معنا كني؟!
ﮐﺠﺎ ِی اﺣﺴﺎ ِس اﯾﻦ روزھﺎی ﻣﻦ ﺧﻔﺘﻪ ای،
ﮐﻪ ﺑﯿﺪار ﻧﻤﯿﺸﻮی...؟!
یعنی میشود روزی برسد
که بیایی
مرا در آغوش بگیری
...
بخواهم گله کنم
بگویی هیس
همه کابوس ها تمام شد ...
وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
وجیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .
چشمـــــــ های من و تو
بیش تر از لـــــبهایمان با یکدیگر سخن می گویند
می دانمــــــــ
دلمان برای این روزها بسیار تــــــنگ خواهد شد...
در تمام میهمانیها
آویز گردنِ من
کلید خانهی توست
...
حالا بگذریم
مرا جرأتِ آمدن نیست و
تو را
جرأتِ عوضکردن قفل ...
باید دور تمام شهر را ،
نوار زرد بکشند ...
می دانی روزانه چند نفر ،
در این خیابان ها ،
عاشق می شوند؟!
خدایا!
یا فریاد در گلو یم را بگیر، یا بغض گلوگیرم را …
هرکدام راه دیگری را بسته .
رفتم
بی آرزوی آنکه
آواز باران چشمهایم
زمزمه ی نگاهت گردد
و تداعی شود برایت ، واژه ی افسوس
رفتم تا عشق بماند
و برایت ترانه بخواند...
چـــه بــــمانـــی....
چــــه نــمــــــانــی...
منی دگـــــر وجــود نــــدارد !
یا در تـــو حل می شــوم!!
یا بــی تــو گــــــم....
چراغها را خاموش کن
نور نمی خواهم
نگاهم که می کنی
برق نگاهت من را که هیچ
تمام شب را مچاله می کند....