!!
یخ زده ام دراین تابستان گرم !
دلم می خواست
دست و پایم را جمع کنم
تا در قوطی کبریت جا بگیرم ...!
و بعد آرزوهایم را یکی یکی به آتش بکشم ...
تا شاید اندکی گرم شوم !!
یخ زده ام دراین تابستان گرم !
دلم می خواست
دست و پایم را جمع کنم
تا در قوطی کبریت جا بگیرم ...!
و بعد آرزوهایم را یکی یکی به آتش بکشم ...
تا شاید اندکی گرم شوم !!
چشمانت که می وزند
بر باد می رود دلم !
کاش می دانستم بادها
کجا به آرامش می رسند !
دیوار که باشی ...
عاشق کسی میشوی
که یادش نیست ,
کی
کجا
به سینهات تکیه داده است .
یک نفر تقویم را نگاه کند . . .
چند عمر به آرامش باقیست؟
از یــــــک جـــایی بـه بــعد فــقط
ســــــــــــــــــــــــکـو تــــــــــ
می چســـبد .
اين روزها فكرمي كنم چابك تر شده ام
همين طور كلماتم عجيب تر
خيال ورم داشته
بايد پيش دامپزشك بروم
من گاوي هستم كه فكر مي كند
اسب است ...
مثل فیلم های دهه ی هفتادِ اروپا
دامنی دارم بلند .
و دیوانه شدم
بس که تا آمدم عاشقت شوم
جنگ شد!!
پنـــجره
بــــارون ،
شـــب ،
تخت دو نفره ،
و یک تنهایی آرام و جای خالـــــی تو ...
میخــــــواهم عوض شوم!
چرا بایـــــد دلتنگ آغوشت باشم؟
میخـــــــواهم تو دلتـــــنگ آغوشَـــم باشــــی!
میخـــواهم آن سیــــبِ قرمزِ بالـــای درخــــــت باشـــــَم
در دورتـــــرین نُـــقطه
... دقت کن!!!
رسیدن بـــــه مَــــن آسان نیـــــست
اگر هِـــمـَتـَش را نـَـــداری
آسیــــبی به درخت نــــزن .
تـلـــخ اســــت !
بـــاور نبــودن آنهــا کــه مــی توانســتــنــد باشــنـد و رفتند !
و تـلــخ تـــر اســـت امــروز
بـــاور آنهــا کـــه ادعــای مــانـــدن دارنــد ...
يه وقتايي "خودمو " بغل مي كنم و ميگم
غصه نخور ديوونه !!! من كه باهاتــم !!.
با لبخند
نشانی خانه ی تـــو را می خواستم.
همسایه ها می گفتند سالها پیش
به دریا رفت ..
کسی دیگر از او
به خانه ی تــو
نزدیک می شوم .
تــو را صدا می کنم ...
در خانه را می زنم ...
باران می بارد .
هنوز ..
باران می بارد !!!
تشنـــــه ات که می شوم ..
سر می کشــــــم دلتنگی ات را ..
...بغض بالا می آورم...
كاش من و تو در عشق
فيلسوف بوديم !!
به دو راهي ها كه ميرسيديم
هميشه راه سوم را
انتخاب ميكرديم!.....
لای انگشتم گرفتم کامش را !
لب به لب بود ..
خیس که شد ...
خاکستری ماند به روی آب
من ماندم و نخی دیگر...
گفــتی امـروز مـیروم
فـردا بــاز میگردم
تمام فرداهایم به تــو ختم شدند
و مـن در دیروز جا ماندم !
برف که می بارد
آدم ها حرف های خوشبو می زنند
مهربانی را
می شود در نگاهشان دید
.
.
اما این همدلی فردا مثل برف
با نور خورشید ناپدید می شود...
با خودمان می گوییم،
عادت می کنیم
و با صراحت زیادی ، این جمله را تکرار می کنیم .
آن چیزی که هیچ کس نمی پرسد ، این است که :
" به چه قیمتی عادت می کنیم ؟ "
هنوز در هیچ بودنی تعادل
و در هیچ ماندنی تداوم ندیده ام
همگان زود ترک می کنند
زود هیچکس می شویم
و تنها جا می مانیم !!!
تمام دیوارهای شهر را پر میکنم
از انتظاری که هیچ وقت تمام نمیشود
بگذار تمام دیوارهایشان را از من پاک کنند...
قاصدک ها خوب میدانند
چگونه شعرهای دیوار را تا تو بیاورند. . . .
تاوان عشق را من پس داده ام...
در خود فرو افتادم و همه هستی ام را به دست باد دادم
من که گناهی نداشتم ، تنهایی عشق به گردنم افتاد!