تو


می خواهم بنویسم

نمی توانم ؛

یک کلمه به ذهنم می رسد

" تــــ ــــو "

تمام شد

این هم نوشته ی امروز .



!!!


چیزی برای گفتن نیست ..

دفترم را می بندم

دل چرکین کسانی هستم

که روی نگاهم عشق بازی میکنند .

چیزی برای گفتن نیست ..

جز پشیمانی برای آغازی که رفت

بوی خستگی میدهم .

رهایم کنید . . .


من ...


گردوی پوست کلفتی هستم

که با هر دستی نمیشکنم !!

چقدر دیر فهمیدم

گردوهای پوست کاغذی! طرفداران بیشتری دارند...


... ...


دوستت دارم را ساده مگیر

من برای گفتنش

همه ی وجودم را به کار گرفته ام...


!!


زنـدگـی ام

کـافـه ای شده لـبریـز از بـاورهای دم نـکشیـده !


...


جاذبه هایت

درختم را

تکان می دهد

هوایی می شود

مرغ دل

و آنگاه

بهشت را

سه - به - هیچ

می بازم!

نگو ارزشش را

ندارد..

@@


قلبم اعتراض خود را

با تير كشيدنش اعلام ميكند

چشمانم نديدنت را

با اشک

دستانم نبودن دستان گرمت را

با سرد شدن .

ببين

اعضاي بدنم هم

اعتراض ميكنند

به نبودنت ...


کجائی


کجایی؟!

شعرهایم را

کلمات عاشق درونش را

به میهمانی کوتاه خانه قلبت

وعده داده ام.


...


ﺑﺲ اﺳﺖ اﯾﻦ ھﻤﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﺎﻓﺘﻦ و در ﺧﻮد ﺗﻨﯿﺪن...

ﻣﯿﺨﻮاھﻢ از ﭘﯿﻠﻪ ﺑﯿﺮون ﺷﻮم

وﻟﯽ ﺧﯿﺎل ﭘﺮواز ﻧﺪارم...

ﺑﺎل ﻧﻤﯿﺨﻮاھﻢ...

ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮاھﻢ

ﮐﻤﯽ در ﺧﻮد ﻗﺪم ﺑﺰﻧﻢ...

ﺑﯽ ﺗﮫﺎﺟﻢ ﺧﺎﻃﺮه ھﺎ...!


پریشانی


ھﺮ روز اﻓﮑﺎر ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﻢ را ورق ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ...

ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻮ را از ﭘﺎورﻗ ٍﯽ ﺻﻔﺤﺎت ﻣﭽﺎﻟﻪ ی ﺧﺎﻃﺮاﺗﻢ ﭘﯿﺪا ﮐﻨﻢ!

وﻟﯽ ﺑﺎز ھﻢ...

ﺗﻮ در ﻻ ﺑﻪ ﻻی ﺧﻄﻮط ﺑﮫﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ دﯾﺮوز

ﮔﻢ ﺷﺪی...

و ﺑﺎز ﻣﺜﻞ ھﺮ ﺷﺐ ﺑﺎ دﺳﺘﮫﺎی ﺧﺎﻟﯽ

ﺑﺎزﮔﺸﺘﻢ...!


تکرار..تکرار


ﺧﺴﺘﻪ ام...

از اﯾﻦ ھﻤﻪ ﺗﮑﺮار و ﺗﮑﺮار...

از ﺳﺆال ھﺎی رﻣﯿﺪه در ذھﻨﻢ،

وﻟﯽ ﺑﯽ ﺟﻮاب...

و از رد ﭘﺎی ﻋﺎدت در ﻣﯿﺎن ﻟﺤﻈﻪ ھﺎﯾﻢ...

ﮐﻤﯽ ﻧﺰدﯾﮑﺘﺮ ﺑﯿﺎ...

ﺑﮕﺬار دﻣﯽ

زﻧﺪﮔﯽ را زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ!


!!!


بی حس شده ام از درد!

از بغض!

فقط گاهی ، خط اشکی...

میسوزاند صورتم را !!


بانوی باران


من بانوی باران

من آخرین خط آرزوهای مردی ام که

پنجره را می فهمد

سایه ام روی دیوار شبیه خودم نیست

شبیه دلی ست که

به ترانه ای می میرد

به بوسه ای زنده می شود


@


تاريكى تهديد نيست؛

تاريكى تنها ميتواند فرصتى باشد براى ابراز علاقه به نور!

من


مرا اینگونه نگاه نکن

دل من پر از سکوت است

سکوتی که اگر نمایان شود

عالمی را به آتش می کشد

در پس پوسته ی حرفهای من

سکوتی پر معنا نهفته است

صدها جلد کتاب یک دقیقه آن است

و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد

شرابی که از آن افشرده ام دنیاییی را مست میکند


آرامش


بـگذار از دوسـت داشـتنت بـگویـم....

وپـشـت فـرداهـا پـنهـان شـوم

بـگـذار چـراغـی بـرداشـتـه ...وتـا رسـیدن بـه" تــو" دوام بـیـاورم

در دسـتـهای تـو ...هـر روز شـاعـر مـی شـوم !!!

وشـبها در ازدحـام نـالـه ودرد ...

تـنـهـا بـا شـنیدن یـک واژه از "تــو "بـه آرامـش بـاران می رسـم ...

بـاورت مـی شـود ...بـه هــمین ســادگـی


... ...


برای شناخت آدما نباید عجــــــــــول بود


دیر یا زود خیلی قشنگ خودشونو نشونت میدن


فقط باید صبــور بود

تو


حکایت رفاقت من با تو،

حکایت "قهوه" ایست،

که امروز به یاد تو ،

تلخِ تلخ

نوشیدم!

... که با هر جرعه

بسیار اندیشیدم ،

که این طعم را دوست دارم یا نه!

و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن،

که انتظار تمام شدنش را نداشتم!

و تمام که شد

فهمیدم ،

باز هم قهوه می خواهم!

حتی

تلخِ تلخ!


شبیه "باز هم " ماندن من

با تو..


کریستوفـر دارلینگـتن


احتـمـالا کـفش هـای ِ پـاشنـه بلنـد را زنــی آفـریـده ؛

کـه پیشـانـی اش اغلـب هَـدف بـوسـه قـرار می گـرفتـه...

باران


همه باران را دیده اند ، اما ..

اما کیست که آن را شنیده باشد ؟


کیست که درد ها و غم هایش را بداند ؟!


چه کسی باران را لمس کرده است ...؟


برای این که باران را بفهمی باید بارانی شوی ، باید خیس شوی !


باید با صدایش قدم برداری تا غم صدایش را دریابی

زندگی


سکوت من


آواز سكوتم را مي شنوي؟

كه لبريز است

از ناگفته هايي

كه روزي در آرزويش

خواهم مرد...

شعر


شـعـر

عــروســک پـشمـِـِی مــــن است

هــر وقــــت...

از دنـــیـــای شـما

آزرده می شوم....

در آغوشـم می گیرد...

**


برهنه میشوم...

و میدانم که این چشم ها

تصویری از فاحشه را

به ذهن تاریکت منعکس خواهند کرد!
...
ولی آسودن در آغوش گرمت

بدون مزاحمت این لباسهای لعنتی

ارزشش را دارد!

@


وقتی حرفها تو سکوت زده میشه,

وقتی ثانیه ها دیده نمیشه,

وقتی محبت ها حس نمیشه...

جایی برای بودن نیست...

!!!


هیچکس ..حتی این غریبه آینه های تو در تو ..نمیفهمد

من چگونه؟ با هر اه کشیدنت ویران میشوم...

وبا هر لبخندت جوانه میزنم...

بی تو ..من دیگر این مترسک زن نمای سیگار به دست را به جا نمی آورم ...!

گریه گرگ


گرگ ها گریه نمیکنند...

گرگها هرگز گریه نمیکنند

اما گاهی چنان عرصه ی زندگی بر آنان تنگ میشود که

بر فراز بلندترین قله ی کوه می روند و 

دردناکترین زوزه ها را میکشند...

...


پس از کشتن عنکبوت

در سرمای شب

چه احساس تنهایی می کنم. 

برای عشق و نفرت

مگسی را کشتم

و آن را به مورچه ای هدیه کردم...

بغض

 

بغض هاي سمي  ام غده شــــده

 

و اين بـــدخيم ترين اتفاق زندگـــــــــــي ام است...!

....


حالا با تو نه ....


كه با عشق ...


عشق مي‌كنم!