"عباس معروفی"
تو خوب میدانی
که من خوشبختی نمیخواهم
تو را میخواهم .
تو خوب میدانی
که من خوشبختی نمیخواهم
تو را میخواهم .
تلخ میگذرد این روزها که قرار است از " تـــُ "
برای دلم یک رهگذر معمولی بسازم...
در کودکی در کدام بازی راهت ندادند.....
که امروز اینقدر دیوانه وار .....
تشنه ی بازی کردن با آدمهایی.....
سياهي لبهايم
از سيگار نيست
سياه پوش
هزار حرف نگفته است !
چه تراژدیِ بزرگی میشود زندهگی
وقتی نهنگِ اقیانوس باشی
و عاشقِ ماهیِ برکه شوی!
زبان بسته ام در کام
و تنها می نگرم به تو
و این همه تنهایی
کمی محکم تر دستم را بگیر
این روزها زیاد گم می شوم .
- وقتی که زندگی
روی سگ خودش را که نه ،
روی خر خود را نشانت می دهد ،
می فهمی این اصلا شبیهِ چیزی که می خواستی نیست ... !
در قفس تنهایی خویش
چه غریبانه باید سر کنم !
وقتی که دوست داشتن را
در پشت پنجره های بسته به اسارت کشیده ام .
تنهایی سزای من است ...
می گویم نمی شود یک شب بخوابی ...
و صبح زود ...
یکی بیاید و بگوید :
زخم هایت را پنهان کن , مردمان اینجا زیادی با نمک اند .
نمی دانم پاییز در من حل می شود
یا من در پاییز ...
فقط می دانم ,
غم عجیبی
رسوب می کند
در میان رگ هایم ...
خدایـــــــــــــــا…
هیچ می دانی که همیشه و به موقع به دادِ دلم ...
تــــــــــــو می رسی ؟؟!
آنجا که خستـــــــــه ام ..
آنجا که دل شکسته ام ...
آنجا که از همه ی عالم و آدم گسسته ام...
همیشه تـــــــو همان دستی هستی
که می گیری از دلـــــــم غبارِ غمها را.
میــــدانی !
هیـــــچکس به اندازه ی مــــن
مــــن را اذیت نکرد...!
گــــــم گشته ام کجــــا .....
ندیـــــده ای مـــــــرا ؟؟؟
برگریزان اول پائیز دارد می آید ...
پاییز مرا یادِ " آرزوهای بر باد رفته..." می اندازد!!!
و به این می اندیشم
من زنم
زن ها به حرف ها تکیه می زنند
و از حرف ها تکیده می شوند
و شک نکن اگر زبان اختراع نمی شد
هیچ زنی عاشقت نمی شد
بیزار هم .