"عباس معروفی"


تو خوب میدانی

که من خوشبختی نمیخواهم

تو را میخواهم .


...


تلخ میگذرد این روزها که قرار است از " تـــُ "

برای دلم یک رهگذر معمولی بسازم...


؟؟!


در کودکی در کدام بازی راهت ندادند.....

که امروز اینقدر دیوانه وار .....

تشنه ی بازی کردن با آدمهایی.....


!!


سياهي لبهايم

از سيگار نيست

سياه پوش

هزار حرف نگفته است !


و عـــــشق


و عشق

انعقاد نطفه ایست

در زهدان ِ


زنی نازا....!


!!


از این ستون ،

تا آن ستون

مرا به صلیب کشیده اند

@@


بالشَت را

تنگتر به بغل می گیرم

وقتی


به دیوارم مشت می کوبد

تختخواب ِ مست ِ همسایه..!

برتولت برشت


لطفی در حقم کن و زیاد دوستم نداشته باش!
 از آخرین باری که دوستم داشتند به بعد حتی کمترین محبتی ندیدم!

!!!


کلید هایم از جیبم می افتند
کیف پولم را گم می کنم
گوشی ام را جا می گذارم
و عجیب که
تو را ..

-که نیستی-

می برم با خودم

در جیبم

در کیفم

در دلم !!

...


به این رویا بگــو
تمام نشــود
مــن
با تو حرفها دارم .

!!!


رنج آورترین لحظه های زندگی ام زمان هایی هستند
که پشت نقاب چهره های آدمها
چیزی خلاف تصورم وآنچه درک می کردم ظاهر می شودو
آن هم بعد ازمدتهایی بسیار..........

چشــمان تــــــو


می دانی
بودنت خیلی مهم است ..
زندگی فقط پیش تو تسلیم است
ونجابت امروزآسمان هم
میراث ماندگار چشمان تو است .


---  ---  ---


مـحکــم باش

وقتی خیلی نرم شوی ؛


همه خـَمـَت می کنند !


حتی کسی که انتظار نداری .


کامران رسول زاده


ﻣﺴﺌﻠﻪ ﯼ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺍﯼ نیست
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺑﻮﺩﻡ
در تو می پیچیدم...


رضا کاظمی


چه تراژدیِ بزرگی‌ می‌شود زنده‌گی

وقتی نهنگِ اقیانوس باشی

و عاشقِ ماهیِ برکه شوی!

گــــم مـی شــوم


زبان بسته ام در کام

و تنها می نگرم به تو

و این همه تنهایی

کمی محکم تر دستم را بگیر

این روزها زیاد گم می شوم .


؟!


باران خزانی بر بام
باد
آكنده اندوه.
تكه های بهار را كه در قلبم جا نهادی
كجا بگذارم ؟!


عــــزیـــزم


گاهی مسحور میکنی بی آنکه ساحر باشی .

بـــهــانــه


سفر را بهانه نکن ..
فاصله از دستانمان
آغاز می شود …



...


بـــــاران چـــرا؟؟
خــدایــــا عشق ببـــــار…
گُویــــا انســــانهــــا تشنــه تــر از زمیننـــد….

...


- وقتی که زندگی

روی سگ خودش را که نه ،

روی خر خود را نشانت می دهد ،

می فهمی این اصلا شبیهِ چیزی که می خواستی نیست ... !


^ ^


در قفس تنهایی خویش

چه غریبانه باید سر کنم !

وقتی که دوست داشتن را

در پشت پنجره های بسته به اسارت کشیده ام .

تنهایی سزای من است ...


" سید علی صالحی "


می گویم نمی شود یک شب بخوابی ...

و صبح زود ...


یکی بیاید و بگوید :

" هر چه بود تــ ـــ ـــمام شد به خـــدا " ؟ ! !

* * *


زخم هایت را پنهان کن , مردمان اینجا زیادی با نمک اند .

!!!


و عشق

زیباترین فاصله


بین منُ توست .

پـــــــایـــیز


نمی دانم پاییز در من حل می شود

یا من در پاییز ...

فقط می دانم ,

غم عجیبی

رسوب می کند

در میان رگ هایم ...

خدایِــــــــــــــا ... سپــــــــــــــــــــــــاس


خدایـــــــــــــــا…

هیچ می دانی که همیشه و به موقع به دادِ دلم ...
تــــــــــــو می رسی ؟؟!
آنجا که خستـــــــــه ام ..
آنجا که دل شکسته ام ...

آنجا که از همه ی عالم و آدم گسسته ام...

همیشه تـــــــو همان دستی هستی
که می گیری از دلـــــــم غبارِ غمها را.

...


میــــدانی !

هیـــــچکس به اندازه ی مــــن
مــــن را اذیت نکرد...!

گــــــم گشته ام کجــــا .....
ندیـــــده ای مـــــــرا ؟؟؟


بـــرگ ریـــزان


برگریزان اول پائیز دارد می آید ...

پاییز مرا یادِ " آرزوهای بر باد رفته..." می اندازد!!!

و به این می اندیشم

وقتی آدم ها همدیگر را برای اثباتِ خویش می خواهند ،

خدا چه غریبانه

برگ های زرد پاییزی را به دست باد می سپارد...

" پـــاییـــز "


مـــن زنـــــم


من زنم

زن ها به حرف ها تکیه می زنند

و از حرف ها تکیده می شوند

و شک نکن اگر زبان اختراع نمی شد

هیچ زنی عاشقت نمی شد

بیزار هم .