فروغ فرخزاد
و گاهی راست را دروغ!
بـی فریب خوردن
زنــدگی سـخت است .
و گاهی راست را دروغ!
بـی فریب خوردن
زنــدگی سـخت است .
آستین امــروز
اشــک هـــای دیــروز زا
پــاک نمی کــند .
تنها از آنچه که هست
دسـت می کـشد .
ماهی کوچک از تـاریکی این اقیانوس می تــرسد .
یک گـره بر بخت مـن یـک گـره بر روسری
هر کدامش وا شود
من روزگـارم محشـر است .
یــاد تـــو از خـاطرم خــواهد گذشت
و نخــواهم دانـست کجــایی
ونـخواهی دانست کجایم
امـــا ...
آرزوی من برای خوشبختی تـــو ,تـــــو را در بر خواهد گرفت
و احساس خواهی کرد اندکی خوشحال تــر و اندکی خوشبخت تـری
وهــرگز نخواهی دانست چــــرا !
دیــــوار بـودن حس خـوبی دارد وقتی کسی به آن تکیه می کــند.
تاریکی و روشنی
هر دو با هجوم می آورند ...
عریان و بی پروا
حق انتخاب هم ندارم !!
خــاطـره یـعنـی ...
یــک ســکــوت غــیر منــتظره
مــیان خـــنده هــای بــــــلنـد .
دوش سیلاب خیالت می گذشت از خاطرم
خانه ی دل بر سر ره بود ,ویـران کرد و رفت