دارمـ گـم مــی شــومــ
دارم گم می شوم میان همه ی ناباوری هایت ،
میان همه ی حرف هایم ،
همه ی خواستن هایم ،
همه ی دردهای مشترک ، گم می شوم کم کم ،
محو میشوم و دیگر نخواهم بود ...
همه ی اتفاق های ساده ی زندگی ، ساده ، خیلی ساده می دزدند
آشفته ، پریشان .....
حالم خوب نیست ، می خواهم نیست شوم ،
اگر خدا بخواهد و بشود .
اما اینجا دفتر خاطرات و دردها و دلتنگی ها و دلخوشی ها و شادی های من است ،
هر کجا نباشم ، اینجا خواهم بود .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 11:57 توسط ايــلا
|