دارم گم می شوم میان همه ی ناباوری هایت ،

میان همه ی حرف هایم ،

همه ی خواستن هایم ،

همه ی دردهای مشترک ، گم می شوم کم کم ،

محو میشوم و دیگر نخواهم بود ...

همه ی اتفاق های ساده ی زندگی ، ساده ، خیلی ساده می دزدند

آشفته ، پریشان .....

حالم خوب نیست ، می خواهم نیست شوم ،

اگر خدا بخواهد و بشود .

اما اینجا دفتر خاطرات و دردها و دلتنگی ها و دلخوشی ها و شادی های من است ،

هر کجا نباشم ، اینجا خواهم بود .