می گذرم

از خاله زنکیٍ حرفها...

از پیچ تند کوچه ی شماتت،

از بلندی دیوار حاشا

شکایت

نمی کنم،

و به تلخی ای کاشها

کاری ندارم،

کارهای مهمتری هم هست،

مثل کندن یک دل سنگین

از خاکی سرد و غریب،

و گره زدنش

به روشنی فرداها
؟