....
احساسم درد می کند ...
افکارم ورم کرده اند...
انگار هر روز کسی چاقویی را
تا دسته در من فرو می کند
و من سگ جان تر از آنم که بمیرم
دلم چینی بند زده ایست که
هر روز می شکند و خردتر می شود
باشد که پودر شود
هر حرکتی که می کنم اشتباه است !
انگار روی خرده شیشه راه می روم
می خواهم شخصیتم را بشویم
چیزی نمی یابم
انگار محو شده ام...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 1:7 توسط ايــلا
|